والپیپر/منزلی در دوردستی هست

برای دانلود در اندازه اصلی روی تصویر کلیک کنید


منزلی در دوردستی هست بی‌شک هر مسافر را،
اینچنین دانسته بودم، وین چنین دانم.
لیک،
ای ندانم چون و چند! ای دور!
تو بسا کاراسته باشی به آیینی که دلخواه‌ست.
دانم این که بایدم سوی تو آمد، لیک
کاش این را نیز می‌دانستم، ای نشناخته منزل!
که از این بیغوله تا آنجا، کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه‌ست.
ای برایم، به به رایم ساخته منزل!
نیز می‌دانستم این را، کاش،
که به سوی تو چها می‌بایدم آورد؟
دانم ای دور عزیز! این نیک می‌دانی
من پیاده‌یْ ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه‌ست.

کاش می‌دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری؟
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار،
می‌توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام،
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید؟

شب که می‌آید چراغی هست؟
من نمی‌گویم بهاران، شاخه‌ای گل در یکی گلدان،
یا چو ابر اندهان بارید، دل شد تیره و لبریز،
زآشنایی غمگسار آنجا سراغی هست؟